فرمولی که بارها سرمایه‌گذاران را به اشتباه انداخت؛ بورس حباب دارد؟

تاریخ ارزش‌گذاری سهام نشان می‌دهد تقریباً هر بحران بزرگ مالی، ضعف یکی از روش‌های رایج ارزش‌گذاری را آشکار کرده و سرمایه‌گذاران را واداشته است ابزارهای خود را اصلاح کنند. از تمرکز بر سود تقسیمی و ارزش دفتری پیش از سقوط ۱۹۲۹ تا سرمایه‌گذاری ارزشی گراهام، رشدگرایی فیشر، مدل‌های تنزیل جریان نقدی، نسبت قیمت به سود و بازده سرمایه، هر روش در دوره‌ای مفید بوده اما زمانی که به صورت مکانیکی و بدون توجه به واقعیت کسب‌وکار به کار رفته، زمینه خطا و حباب را فراهم کرده است. درس اصلی این تاریخ ساده است؛ هیچ فرمولی جای فهم شرکت، کیفیت سود، جریان نقدی و قیمت مناسب را نمی‌گیرد.

به گزارش پایگاه خبری پیام خلیج فارس، پیش از بحران ۱۹۲۹، سهام عمدتاً بر اساس سود تقسیمی یا دارایی‌های ثبت‌شده در ترازنامه ارزش‌گذاری می‌شد. سرمایه‌گذاران معمولاً شرکت‌هایی را ترجیح می‌دادند که بازده سود تقسیمی آنها از اوراق دولتی بیشتر بود. اما در سال‌های منتهی به سقوط وال‌استریت، بازار به سمت سفته‌بازی حرکت کرد و حتی وام بانکی نیز برای خرید سهام مورد استفاده قرار گرفت.

پس از سقوط بیش از ۸۵ درصدی قیمت سهام، بنجامین گراهام و دیوید داد در سال ۱۹۳۴ کتاب «تحلیل اوراق بهادار» را منتشر کردند؛ اثری که بعدها به مبنای سرمایه‌گذاری ارزشی تبدیل شد. محور اصلی نگاه آنها این بود که سرمایه‌گذاری باید پس از تحلیل دقیق، امنیت اصل سرمایه و بازده مناسب را فراهم کند؛ در غیر این صورت ماهیتی سفته‌بازانه دارد. یکی از هشدارهای اصلی گراهام و داد نیز تکرارپذیر فرض کردن روندهای رشد گذشته بود؛ خطایی که بعدها در حباب‌های متعددی دوباره ظاهر شد.

از ارزش به رشد

در سال ۱۹۵۸، فیل فیشر با انتشار «سهام عادی و سودهای غیرعادی» رویکرد دیگری را برجسته کرد. به جای جست‌وجوی صرف شرکت‌های ارزان، فیشر به دنبال شرکت‌هایی بود که به دلیل مزیت رقابتی و سرمایه‌گذاری در تحقیق و توسعه، ظرفیت رشد بالایی داشتند. گراهام نیز بعدها تا حدی رشد را وارد چارچوب ارزش‌گذاری خود کرد و پیشنهاد داد شرکت‌هایی که سود آنها سریع‌تر رشد می‌کند، می‌توانند با ضریب بالاتری ارزش‌گذاری شوند. اما مشکل اصلی در واژه رشد مورد انتظار بود.

حباب پنجاه سهم برتر در سال‌های ۱۹۷۲ و ۱۹۷۳ نشان داد که سرمایه‌گذاران تا چه اندازه می‌توانند برای رشد مورد انتظار قیمت‌های افراطی بپردازند. برخی از بزرگ‌ترین شرکت‌های آمریکا با نسبت قیمت به سود حدود ۵۰ معامله می‌شدند.

بحران نفتی و تورم شدید دهه ۱۹۷۰ یکی دیگر از ضعف‌های این رویکرد را آشکار کرد و آن، توجه ناکافی به نرخ سود اوراق و تورم بود. با افزایش نرخ بهره، جذابیت نسبی سهام کاهش یافت و بازارها سقوط کردند. از ۱۹۷۲ تا ۱۹۷۴، بازار سهام آمریکا بیش از ۴۰ درصد و بازار بریتانیا ۷۳ درصد افت کرد.

 زمانی که ارزش دفتری مهم بود

در دهه ۱۹۸۰، تورم ارزش دارایی شرکت‌ها را بالا برده بود، اما قیمت برخی سهام با این رشد همراه نشده بود. در نتیجه تعداد قابل توجهی از شرکت‌های بریتانیایی با قیمتی کمتر از نصف ارزش دفتری خود معامله می‌شدند.

این شرایط فرصت مناسبی برای سرمایه‌گذاری بر اساس ترازنامه ایجاد کرد. وارن بافت بعدها این روش را «ته‌سیگار» نامید؛ خرید شرکت‌هایی که هنوز مقدار کمی ارزش باقی‌مانده دارند، استفاده از همان فرصت محدود و سپس فروش آنها.

اما چنین رویکردی فقط در بازارهای استثنایی کار می‌کند. ارزان بودن یک سهم نسبت به میانگین بازار به‌تنهایی دلیل مناسبی برای خرید نیست. یک شرکت متوسط یا ضعیف ممکن است حتی با ارزش دفتری پایین نیز سرمایه‌گذاری مناسبی نباشد.

 اکسل، جریان نقدی و حباب فناوری

در اواخر دهه ۱۹۸۰ و دهه ۱۹۹۰، توسعه ابزارهای رایانه‌ای امکان ساخت مدل‌های پیچیده‌تر را فراهم کرد. مدل تنزیل جریان نقدی به سرمایه‌گذاران اجازه می‌داد درآمدهای سال‌های آینده را برآورد و به ارزش امروز تبدیل کنند. اما همین سهولت، یک خطر تازه ایجاد کرد. نرخ‌های رشد اخیر به‌راحتی برای سال‌های طولانی آینده تعمیم داده می‌شدند و با تغییر چند فرض در مدل می‌شد تقریباً به هر ارزش‌گذاری دلخواه رسید. این رفتار یکی از زمینه‌های شکل‌گیری حباب فناوری سال ۲۰۰۰ بود.

نسبت قیمت به سود، با وجود سادگی، در چنین مواقعی می‌توانست هشداردهنده باشد. برای نمونه، سهام وودافون در اوج حباب با نسبت قیمت به سود بالاتر از ۷۰ معامله می‌شد و قیمت آن امروز نیز کمتر از یک‌سوم سطح آن دوره است.

 وقتی سود حسابداری هدف می‌شود

تمرکز زیاد سرمایه‌گذاران بر سود شرکت‌ها، مدیران را نیز به سمت مدیریت ظاهری سود سوق داد. کاهش هزینه استهلاک، اجاره به جای خرید تجهیزات یا ثبت زودهنگام فروش از جمله روش‌هایی بودند که می‌توانستند سود گزارش‌شده را در کوتاه‌مدت افزایش دهند. انرون نمونه شاخص رشد سود بدون رشد متناسب جریان نقدی بود. حتی جریان نقدی نیز همیشه باید تعدیل شود. برای مثال، پرداخت سهام به مدیران باید هزینه واقعی کسب‌وکار در نظر گرفته شود، زیرا جایگزین حقوق نقدی است.

 بازده سرمایه؛ ابزار مفید با یک دام مهم

در سال‌های بعد، بازده سرمایه سرمایه‌گذاری‌شده یا ROIC به یکی از معیارهای مهم تبدیل شد. شرکت‌هایی با ROIC بالا معمولاً از مزیت رقابتی قدرتمند برخوردارند. اپل با بازده سرمایه بیش از ۴۰ درصد نمونه‌ای روشن است. اما این معیار نیز بی‌نقص نیست. برخی مدل‌ها شرکت‌هایی را که سهم بدهی بیشتری در ساختار مالی خود داشتند جذاب‌تر نشان می‌دادند. چنین نگرشی ممکن است به افزایش خرید مجدد سهام و استفاده بیشتر از بدهی در دهه ۲۰۰۰ کمک کرده باشد؛ روندی که پیش از بحران ۲۰۰۸ شدت گرفت.

علائم هشدار نیز وجود داشت. سهام لمن برادرز در سال‌های ۲۰۰۶ و ۲۰۰۷ بیش از ۲.۳ برابر ارزش دفتری معامله می‌شد، در حالی که بانک‌های سرمایه‌گذاری آمریکایی پیش‌تر معمولاً نزدیک به ارزش دفتری قیمت‌گذاری می‌شدند.

پس از بحران ۲۰۰۸، سرمایه‌گذاران توجه بیشتری به شرکت‌هایی با ROIC بالا کردند. برندهای لوکس و شرکت‌های نرم‌افزاری از مهم‌ترین برندگان این دوره بودند. اما اینجا نیز فرض دوام دائمی مزیت رقابتی خطرناک است. در کالاهای لوکس، بخشی از رشد ناشی از توسعه بازارهای نوظهور بود و با توقف آن رشد، قیمت سهام نیز آسیب دید. در نرم‌افزار، سودآوری بالا رقبا را جذب کرد و حاشیه سود را تحت فشار قرار داد. هوش مصنوعی نیز می‌تواند رقابت را تشدید کند.

هیچ الگوریتمی جای قضاوت را نمی‌گیرد

امروز ابزارهای مبتنی بر هوش مصنوعی و الگوریتم‌های جدید وعده می‌دهند سهام ارزان را پیدا و بازار را شکست دهند. اما بازار به سرعت خود را با معیارهای موفق تطبیق می‌دهد. وقتی یک شاخص به هدف تبدیل شود، به تدریج قدرت توضیح‌دهندگی خود را از دست می‌دهد.

هر تصمیم سرمایه‌گذاری به یک پرسش بازمی‌گردد؛ آیا قیمتی که امروز پرداخت می‌شود با سود نقدی آینده شرکت توجیه می‌شود، یا ارزش دارایی‌های شرکت بیش از قیمت خرید آن است؟

ابزارهای ارزش‌گذاری می‌توانند به این پرسش پاسخ دهند، اما تنها زمانی مفیدند که در کنار شناخت کسب‌وکار، فرصت‌های رشد و ریسک‌های شرکت استفاده شوند.

نمونه اخیر اسپیس‌ایکس نیز همین هشدار را نشان می‌دهد. سرمایه‌گذارانی که چند ماه پیش سهام را در اوج و با ارزشی معادل ۱۵۰ برابر فروش خریدند، اکنون حدود ۴۵ درصد زیان دارند و برای بازگشت به نقطه اولیه به رشدی نزدیک ۸۰ درصد نیاز دارند. روش‌های ارزش‌گذاری در پی هر بحران کامل‌تر شده‌اند، اما هیچ‌کدام سرمایه‌گذار را از همه خطرها مصون نمی‌کنند. مهم‌ترین کارکرد آنها جلوگیری از تکرار اشتباهاتی است که بازار بارها در گذشته انجام داده است.